|
سالی ... نوروز بیچلچله بیبنفشه میآید،بیجنبشِ سردِبرگِ نارنج برآب بی گردشِ مُرغانهی رنگین برآینه
|
برمیگردم اما نه به گذشته ...
به آینده...
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن
خوشا مردن
خوشا پیدا شدن در عشق برای گم شدن در یاد
چه دریایی میان ماست
خوشا دیدار ما در خاک
چه امیدی به ساحل
خوشا امیدها در باد
خوشا بخشش
خوشا مردن ...
بازم این تکرار سرد سالگرد روزهای پوچ من ..
در سکوت لحظه های سرد شب
سر رسیدِ سال ها و ماه ها ،
امروز من ..
روزی آمدیم
نا خواسته
با طرح اشک
در قاب ساده ی نگاهمان!
روزها گذشت
دلبند شدیم
با هر درخت
در خاطرات جنگل بی انتهایمان!
روزی زرد می ریزیم
نا خواسته
با طرح اشک
در قاب خالی نگاه دیگران!
دهانم این همه باز مانده!
حیرت نکرده ام ،
فقط در فاصله ی دردناک یک تنفس
ناگهان دریافتم که ...
حرام شده ام!
و مرده ام حتی
به درد هیچ مراسمی نمی خورد...!!!
+ ازخودم متنفرم
لعنت به سرخی آتش
لعنت به پر های کلاهت
لعنت به زندگی .....
+ من از این زندگی لعنتی خسته ام دلم کمی مرگ میخواهد و خاکستر ...
+ فقدان فندک یک سیگاری شاید دلیل سیگار بعدی است
اینجا دوباره آغاز خواهد شد
درود...
+ حتی یک کافر هم انسان است و به عقیده اش احترام بگذاریم .
+ آنان که شرکت تشریفاتشان را بر نابودی میگذارند چه میدانند آوار شکسته روزی فرو میریزد...